کاش بیشتر نسیم می وزید

نسیم دانه را از دوش مورچه انداخت...

مورچه دانه را دوباره بر دوشش گذاشت وبه خدا گفت:

"گاهی یادم می رود که هستی، کاش بیشتر نسیم می وزید."


قانون بازگشت

مردی از یکی از دره های پیرنه در فرانسه می گذشت ، که به چوپان پیری برخورد. غذایش را با او تقسیم کرد و مدت درازی درباره ی زندگی صحبت کردند . بعد صحبت به وجود خدا رسید .

مرد گفت : اگر به خدا اعتقاد داشته باشم باید قبول کنم که آزاد نیستم و مسوول هیچ کدام از اعمالم نیستم . زیرا مردم می گویند که او قادر مطلق است و اکنون و گذشته و آینده را می شناسد.

چوپان زیر آواز زد و پژواک آوازش دره را آکند . بعد ناگهان آوازش را قطع کرد و شروع کرد به ناسزا گفتن به همه چیز و همه کس . صدای فریادهای چوپان نیز در کوهها پیچید و به سوی آن دو بازگشت .

سپس چوپان گفت : زندگی همین دره است ، آن کوهها ، آگاهی پروردگارند ؛ و آوای انسان ، سرنوشت او . آزادیم آواز بخوانیم یا ناسزا بگوئیم ، اما هر کاری که می کنیم ، به درگاه او می رسد و به همان شکل به سوی ما باز می گردد .

"خداوند پژواک کردار ماست"

پائولو کوئیلو

پرواز را بیاموز

وقتي راه رفتن آموختي، دويدن بياموز. و دويدن که آموختي ، پرواز را.

راه رفتن بياموز، زيرا راه هايي که مي روي جزيي از تو مي شود و سرزمين هايي که مي پيمايي بر مساحت تو اضافه مي کند.

دويدن بياموز ، چون هر چيز را که بخواهي دور است و هر قدر که زودباشي، دير.

و پرواز را ياد بگير نه براي اينکه از زمين جدا باشي، براي آن که به اندازه فاصله زمين تا آسمان گسترده شوي.

من راه رفتن را از يک سنگ آموختم ، دويدن را از يک کرم خاکي و پرواز را از يک درخت.

بادها از رفتن به من چيزي نگفتند، زيرا آنقدر در حرکت بودند که رفتن را نمي شناختند! پلنگان، دويدن را يادم ندادند زيرا آنقدر دويده بودند که دويدن را از ياد برده بودند.

پرندگان نيز پرواز را به من نياموختند، زيرا چنان در پرواز خود غرق بودند که آن را به فراموشي سپرده بودند!

اما سنگي که درد سکون را کشيده بود، رفتن را مي شناخت و کرمي که در اشتياق دويدن سوخته بود، دويدن را مي فهميد و درختي که پاهايش در گل بود، از پرواز بسيار مي دانست!

آنها از حسرت به درد رسيده بودند و از درد به اشتياق و از اشتياق به معرفت.

وقتي رفتن آموختي ، دويدن بياموز. ودويدن که آموختي ، پرواز را .

راه رفتن بياموز زيرا هر روز بايد از خودت تا خدا گام برداري. دويدن بياموز زيرا چه بهتر که از خودت تا خدا بدوي. و پرواز را يادبگير زيرا بايد روزي از خودت تا خدا پر بزني. 

مژده

 صبور باش دلا،چون که یار آمدنی است

برای این دل شیدا، قرار آمدنی است

پر از طراوت صبحی ، زچهره ات پیداست

به کوچه های غریبت نگار آمدنی است

شکوفه زار دلت را پیام باران است

بشوی گرد غم از رخ، بهار آمدنی است

شقایق از چه به ماتم نشسته؛ در عجبم

خبر دهید که آن غمگسار آمدنی است

به یمن مقدم خورشید دلخوشم ، زیرا

پس از شکستن شب های تار، آمدنی است

نگاه ساکت پروانه ها پر از شوق است

صبور باش دلا، چون که یار آمدنی است

 

ای دادگر ... بیا

دنیای پرتلاطم وپراضطراب ما

ای پادشاه عدل

در انتظار توست.

ای مهدی عزیز که جان هافدای تو

ای رهبرنجات ستمدیدگان ،...بیا

ما مردم جهان ، زجهان سیرگشته ایم

ماغمزده وخاموش

شیریم ،

لیک بسته به زنجیرگشته ایم.

مامردمان بسته به زنجیر جهل وجور

بار گران زور وخیانت را

بر دوش های خویش

احساس می کنیم

طوقی شده تمدّن ما برگلوی ما

باعلم ودانشی که به آن فخر می کنیم

درقتلگاه مستی این قدرت

"احساس" و "مهر" و"عاطفه" را

سربریده ایم.

گردنکشان جامعه ها تیغ در کف اند

مست اند و وحشی اند

این توده هاهمه،

قربانی قساوت تاریخ گشته اند

این جنگهای خانه برانداز شعله ور

تاب وتوان زجان وتن ماربوده است.

ای مایه ی امید

ای مهدی عزیز

بشنو فغان مردم مظلوم وبی دفاع

بنگر چه سان ، ستم همه جاراگرفته است

تا کی کنیم صبر؟...

درچشم ما فروغ نگاهی نمانده است،

از چهره مان طراوت پیشین رمیده است،

بنگر چگونه دشمن توحید وحق وعدل

با هفت رنگ وجلوه ی هفتاد دام ونام

اندیشه های روشن وپویای خلق را

ارزان خریده است

شلّاق ظلم باضربات کشنده اش

برجا نهاده است زما پیکری کبود

ما"رنجیده "ایم

"محنت کشیده"ایم

"حرمان چشیده"ایم

گویا که هیچ روی سعادت ندیده ایم

....

ای رهیر نجات

ای مهدی عزیز

ای منجی بشر

ای مایه ی امید

ای رهبر نجات ستمدیدگان ... بیا

ای دادگر ... بیا

شاعر : استاد جواد محدثی

به حقیقت سوگند

به حقیقت سوگند

که در این دور وزمان

مصلحت نیست برای مردم

سخنی جز به حقیقت گفتن

به "رسالت" سوگند

ملّتی را که بود همچو "محمّد" رهبر

ننگ وشرم است به ذلّت بودن

یاجبین ، پای ستمگر سودن

یا که از روی نفاق،

گاه در جبهه ی حق،

گاه در جبهه ی باطل بودن

به "امامت" سوگند

نسزد شعرپر ازمدح وثنا

ریختن پای امام

وندانستن وپی نابردن

چاه کو؟

راه کدام؟

بلکه بایست که راهش را رفت

شیوه ی زندگیش را بشناخت

سخن او را،

بایست شنفت

هدف زندگیش را باید

تاکه بامردم گفت

وبه گفتار وبه کردار امام

آشنا باید ساخت

به"هدایت" سوگند

درد این مردم سرگردان را

که دچارند به یک زندگی توخالی

زندگیشان شده بی رونق وسرد

وگرفتارند، درپنجه ی یأس

می توان درمان کرد

وبدان"معنی" داد

لیک درسایه ی ایمان به خداست

که توان در تن افسرده ی شان

روح امیّد دمید

به "شهات" سوگند

ترس از مرگ که در مردم هست

وهمی پندارند

مرگ را غول هراس انگیزی

بر این علت هست

که ندارند امیدی روشن

به پس از مردنشان

زین جهت ترسانند

ورنه آن شیعه ی پاک اندیشی

که زگفتار خدا ،

و ... زکردار علی

گشته دریادل وغرّان وصبور

چه هراسش از مرگ؟

-         مرگ در راه هدف – 

وچه بیم از مردن،

یا که از کشته شدن ؟

وجز این نیست که یک فرد شهید

زنده ای جاوید است

زنده ای در دلهاست

زنده ای در دل اعصار وقرون

 

بشکن

بشکن ،

         در سینه ات صدای نفس ها را

         زیرا که گوشهای تو بیگانه است

بشکن ،

         دیوارهای سست قفس ها را

         زیرا که باغ سبز ، تو را خانه است

بشکن ،

         جام امیدهای دروغین را

         چون جلوه های کاذب یک امیّد

         بیش از نگاه سرد سرابی نیست

بشکن ،

         تندیس های زشت غرورت را

         زیرا غرورهای تو افسانه است

بشکن ،

         خوابی که آرمیده به چشمانت

         چون "خواب" راه بی خطر دزد است

بشکن ،

          آئینه های کاذب اطرافت

بشکن ،

          دیوارهای شیشه ای تردید

بشکن ،

         چرتی که سایه بان زده بر فکرت

بشکن ،

         هر سنّتی که ریشه ندارد

بشکن ،

         در اندرون کعبه ی قلبت

         بت های شرک آور بی جان را

بشکن ،

          آن خویشتن که "آینه" بنموده است

بشکن ،

          خود را درون خویشتنت بشکن،

           تا همچو سرو

                             سرفراز بپاخیزی....

به یاد عالم ربانی آیت ا... بهجت (ره)

ناشناسی میان فرشی ها                   عارفی از تبار عرشی ها

یاد او تا همیشه ها زنده است              چون درختی که ریشه ها زنده است

به بهانه بارش زیبای باران امشب

امشب هوای شهرم بارانی است .

امشب از ناودانهایمان نور می ریزد ،

 چه کسی ؟

 کجای این شهر ودیارم ؟

 کجای  این کره ی خاکی ؟

کاسه ی دلش را به آسمان برده است؟ 

 کاش ، گدایی روشنی را به من هم یاد می داد!

 

 

یامهدی (عج)

 شاید آن روز که سهراب نوشت:"تاشقایق هست زندگی باید کرد"

خبری ازدل پر درد گل یاس نداشت!

باید اینطور نوشت :

هر گلی هم باشد

چه شقایق ،

چه گل پیچک ویاس،                   

تا نیاید مهدی، زندگی دشوار است ...

قار قار

لاله در لاله داغ را بردند                    خواب ماندیم وباغ را بردند

خفتگی را اگر چه آشفتند                 تاختند و فراغ را بردند

روز آمد سپیده را کشتند                   شب رسید و چراغ را بردند

قار قار آن قدرصدا کردند                     آبروی کلاغ را بردند

خویشتن را دوباره گم کردیم              جاده – جاده سراغ را بردند

گریه کردم فرشتگان دیشب                گوهر شبچراغ را بردند    

 

خدایا در روزهای ابری وآفتابی با من بمان

دریا، بیکران است وزورق من کوچک.

به تو توکل می کنم که همه کس راحمایت می کنی.

بامن بمان که ظلمت شب از راه می رسد

وقتی که هیچ یاوری نیست وآسایش گریخته است.

خدایا ! ای یاور بی کسان بامن بمان!

در هر لحظه به حضور تو نیازمندم.

چه چیزی جز لطف تو می تواند ترس ها را در هم شکند؟

چه کسی جز تومی تواند راهنما وپناه من باشد؟

در روزهای ابری و آفتابی با من بمان!

آنجا که تو هستی اشکها سوزنده نیستند،

مرگ هم تلخ نیست.

اگر با من بمانی ، همیشه پیروزم.

خدایا قلبم تشنه ی نور وعشق تو است!

هر روز به افکار وآرزوهایم بیا!

به رویاهایم ، در خنده هایم واشکهایم.

از سر رحمتت در فراموشی هایم پدیدار شو.

به عبادتم، به کار ، زندگی ومرگم بیا!

از سر لطف وعشق با من باش!

ای خدایی که لطفت ، بخششت، مهربانیت، همه بی منت است.

بخوان دعای فرج را

شعری که بسیار دوستش دارم ومدام زمزمه  می کنم

بخوان دعای فرج را دعا اثر دارد              دعا کبوتر عشق است ،بال وپر دارد

بخوان دعای فرج را وعافیت بطلب          که روزگار بسی فتنه زیر سردارد

سنگ عاشق

وقتی که سنگ کوچک ، در فکر آسمان بود                   در پهن دشت گیتی تنها وبی نشان بود

هر شب ستاره ها را یک یک شماره می کرد                شب تا سحر همیشه در این شمارگان بود

یک شب ستاره ای دور او را به چشمکی خواند              این ماجرای ساده آغاز داستان بود

حس کرد سنگ کوچک قلبش سکون ندارد                   هر چند تا به آن وقت بی حسّ وبی تکان بود

جوشید در دل سنگ چیزی شبیه امّید                         این حسّ خواب گون عشق- جادوی جاودان-بود

سنگ غریب کوچک خود را دوباره تایافت                       در گیر ودار عشقی پر شور وبی کران بود

زین سوی او اسیری درمشت تیره ی خاک                    امّا ستاره ی سرخ آن سوی کهکشان بود

بسیار آرزو کرد تا یک پرنده باشد                                 آن شب که بخت با اوهمراه ومهربان بود

می خواست پرگشاید تا اوج ، تا ستاره                         امّا برای پرواز این بارها گران بود

باحالتی پر از درد روسوی آسمان کرد                           امّا ستاره دیگر ازچشم ها نهان بود

فهمید سنگ عاشق پایان راه اینجاست                       شاید ستاره ی عشق از سنگ بهتران بود

آرام در دل سنگ گویی شکست چیزی                         یک جوی کوچک اکنون از سینه اش روان بود

شاعر:آقای رحیم سلیمانی

دریا

مثل هوای تو، بارانی ام دریا

در درد می پیچم ، توفانی ام دریا

افسوس ، اینجا من پا بسته ی دشتم

با موج ها هر چند می خوانی ام دریا

خورشید افتاده ست بر بستری از خون

در یک غروب سرخ ، زندانی ام دریا

آن سوی ساحل ها با دسته ی قوها

زیباست پرواز پایانی ام دریا

بارانی ام دریا، مثل نگاه ابر

مثل نگاه ابر، بارانی ام دریا

باغ نرگس

صبح سحر که پر نگشوده است ،آفتاب

                                         می آیی وسمند ترا عشق در رکاب

روشن به توست چشمم و در پیشواز تو

                                         کوچکترین ستاره ی چشمانم آفتاب

بشکف که چتر باز کنی بر سر جهان

                                         ای باغ نرگس ! ای هم چون غنچه در نقاب

ای چشمه ی زلال که با آرزوی تو

                                         از صد سراب رد شده ام در هوای آب

ساقی ! خمار می کشدم گر نیاوری

                                         از آن می هزار ودو صد ساله ام شراب

با کاهلی به پرده ی پندار مانده اند

                                         ناباوران وصل تو، جمعی زشیخ وشاب

بیدار اگر به مژده ی وصلت نمی شوند

                                          با بیم تیغ تیز برانگیزشان زخواب

آری وجود حاضر وغایب شنیده ام

                                          ای آنکه غیبت تو پراست از حضور ناب

با شوق وصل دست زعالم فشانده ایم

                                          جز تو به شوق ما،چه کسی می دهد جواب؟

 

شعری از زنده یاد حسین منزوی زنجانی  -  روانش شاد ونامش برزبانها باد

تنور عاشقی

شعرهایم را نثارت می کنم                       تا که دنیا را پر از گندم کنی

عشق را همراه با هرخوشه ای                  در جهان ، ارزانی مردم کنی

نان درآری از تنور عاشقی                       خویش را در پخت آن، هیزم کنی

گاه انگوری کنی در این مسیر                   گاه خود را ساقی وگه خم کنی

نان خالی در کنار جام پر                         اوّلی را همره دوّم کنی

نانوا می باش وساقی همزمان                    تا مبادا زندگی را گم کنی

شادمانی از دیدگاه دانشمندان

لقمان حکیم:

هیچ مالی چون تندرستی نیست وهیچ نعمتی چون دلخوشی وشاد زیستن.

ارسطو:

شادمانی عبارت است از پروراندن  ونشو ونما دادن عالی ترین صفات وخصایص انسانی.

شکسپیر:

شادمانی در خانه ای است که مهر ومحبت در آن مسکن دارد.

بودا:

اشکهای دیگران را به نگاه های پر از شادی تبدیل کردن ، بهترین خوشبختی هاست.

دیل کارنگی :

افتادید ، بسیار خوب ،چه خواهد شد؟ با چهره ی بشّاش برخیزید ، در افتادن ضرری متصوّر نیست. بدبختی در عجز ودرماندگی است.

بوریس ساخالوف :

نشاط وشادمانی درمانی است که طبیعت به رایگان برای مداوای ما دراختیارمان گذارده است.

آناتول فرانس :

خنده ی طبیعی ، فریاد موتور نیرومند بدن است ... بهترین اسلحه ی جنگ با زندگی است.

وینه :

اندوه ، مرگ روح است وخنده وشادی ، زندگی وحیات آن.

حافظ (ره):

با دل خونین لب خندان بیاور همچو جام

                               نی گرت زخمی رسد چون جنگ آیی در خروش

نظامی :

جهان غم نیرزد به شادی گرای

 نه از بهر غم کرده اند این سرای

جهان از پی شادی و دلخوشی است

نه از بهر بیداد محنت کشی است

نباید به خود بر ستم داشتن

نباید به خود درد وغم داشتن

بیا تا نشینیم وشادی کنیم 

دمی در جهان یک قبادی کنیم

دلی را که سرمایه ی زندگی است

به تلخی سپردن نه فرخندگی است

خاله یادگار

آهای خبردار                                     مستی یا هوشیار؟

خوابی یا بیدار؟                                خاله یادگار!

تو شب سیا                                     تو شب تاریک

از چپ واز راست                                از دور ونزدیک

یه نفر داره                                       جارمی زنه ،جار

آهای غمی که                                  مثل یه بختک

رو سینه ی من                                  شده ای آوار

از گلوی من                                       دستاتو،وردار

توی کوچه ها                                   یه نسیم رفته

پی ولگردی                                      توی باغچه ها

پاییز اومده                                        پی نامردی

توی آسمون                                     ماه و دق می ده

درد بیدردی                                      خا له یادگار!

نمی آی بریم                                    شهر وبگردیم

قدم به قدم؟                                     نمی آی بریم

چراغ ورداریم                                     پرسه بزنیم

دنبال آدم؟                                        کوچه های شهر

پر ولگرده                                         دل پر درده

شب پر مرد و                                    پرنامرده

همه پا دارن                                     همه دس دارن

امّا بعضیا                                         دور خودشون

یه قفس دارن                                   بعضیاشون م

توی دستشون                                 یه جرس دارن

آره خاله جون!                                   خاله خبردار!

باغ داریم تا باغ                                   یکی غرق گل

یکی پر خار                                        مرد داریم تا مرد

یکی سر کار                                       یکی سربار

یکی سر دار                                        آهای خبر دار

خاله یادگار!                                        تو میخونه ها

دیگه کی مسته؟                                 دیگه کی هوشیار؟

تو ویرونه ها                                        دیگه کی مرده؟

کی شده مردار؟                                 تو افسونه ها

دیگه کی دیوه؟                                  دیگه کی دیوار؟

دیگه خبر دار                                     خاله یادگار!

می خوان بین ما                               دیوار بزنن

میله بکارن                                      خندق بکنن

تو رو ببرن                                        اونور بازار

من و بیارن                                       اینور بازار

از من وتوها                                     بازار شلوغه

تا ما با همیم                                  دیوار دروغه

بارون نزنه                                        آبت نبره

من دارم می یام                              خوابت نبره

خبر خبردار                                      خاله یادگار!

من به یاد تو                                    بیدار می مونم

تو به یاد کی                                می مونی بیدار؟    

    شعری از مرحوم حسین منزوی زنجانی

مسیح

تو ای همیشه برایم نجیب می دانی؟!

چه قدر بی تو غریبم، غریب می دانی؟!

 

اگر چه ذره ّام ای آسمان آبی ها

ولی زمهر تودارم نصیب می دانی؟!

 

مگو به آینه رمز نگاه سبزت را

که هست آینه با من رقیب می دانی؟!

 

برای خاطر تو- ای مسیح فرداها

به دوش می کشم امشب صلیب می دانی؟!

 

مگر دوباره بیایی زجاده های سحر

دعای شب شده "امّن یجیب" می دانی؟!

                                                                          شاعر:آقای وحیدی زنجانی

روزهای سخت

در نبرد بین انسان های سخت و روزهای سخت ،

 این انسان های سخت هستند که می مانند نه روزهای سخت

اسرار ازل

اسرار ازل را نه تو دانیّ ونه من

                                       وین حرف معمّا نه تو خوانیّ ونه من

هست از پس پرده گفتگوی من وتو

                                       چون پرده برافتد نه تو مانیّ ونه من

                                                                  (عمر خیّام)

دو نفر دزد

دو نفر دزد، زری دزدیدند                   سر تقسیم به هم جنگیدند

آن دو بودند چو گرم زد وخورد            دزد سوم زرشان را زد وبرد

                                                                ( ایرج میرزا)

زخم خونی

این ابرها عقیم اند، باران نخواهد آمد

دریا...!مپیچ برخود توفان نخواهد آمد

ای زخم های مانده در انتظار مرهم

جز زخم- زخم خونی،بر جان نخواهد آمد

دیشب پدر دوباره بی نان به خانه برگشت

جایی که سفره خالی ست ،ایمان نخواهدآمد

سهراب خفته درخون،رستم فتاده ازپای

این بارآن تهمتن ،ازخوان نخواهد آمد

جای کمان آرش،رنگین کمان نشسته است

دیگر کمانکشی در میدان نخواهد آمد

بیهوده با چراغت ای شیخ!گرد شهری

زود است، زود،امروز،انسان نخواهد آمد

سیب

بایاد آدم وحوّا که نخستین بار سیب را نوش جان کردند.

شیطانکم ! دوباره مرا، سیب می دهی؟

ای نفس سرخ وسوسه ها ، سیب می دهی؟

 

هفتاد مرتبه همه شب در قنوت نور

می خواهم از خدا به دعا ، سیب می دهی؟

 

آهی دگر نمانده بساطم تهی شده ست

جان می دهم به نقد بها ،سیب می دهی؟

 

از باغ تن نه  – آه...! – به آدم ز باغ روح

حوّای من !خدای نما، سیب می دهی؟

 

این کفر نعمت است اگر دست رد زنم

وقتی که از بهشت خدا سیب می دهی

 

سر می برم به پای توپرهیز عشق را

هنگام که بدون حیا، سیب می دهی

 

از شاخه ها بچین تو به عاشق سبد-سبد

یک دانه نه! مگر به گدا سیب می دهی!

 

دندان زدم به سیب تو یک بار در بهشت

این بار هم بگو به کجا سیب می دهی؟

 http://lahezatezolal.blogfa.com

کارمای نیک

سخنان دالایی لاما در سال ۲۰۰۸ بخوانید و بیاندیشید ، روش نگرش شما به زندگی است که به آن معنا میدهد . اگر می خواهید تغییر در زندگی و رفتار خود ایجاد کنید ، آگاه باشد و نگاه خود به زندگی را مورد بازبینی قرار دهید .

1ـ   به خاطر داشته باش که عشقهای سترگ ودستاوردهای عظیم، به خطر کردنها و ریسکهای بزرگ محتاجند.

2ـ  وقتی چیزی را از دست دادی، درس گرفتن از آن را از دست نده.

3ـ    این سه میم را از همواره دنبال کن:

3ـ1ـ  محبت و احترام به خود را

3ـ2ـ محبت به همگان را

3ـ3ـ  و مسئولیت پذیری در برابر کارهایی که کرده ای

4ـ   به خاطر داشته باش دست نیافتن به آنچه می جویی گاه یک شانس بزرگ است.

5ـ   اگر می خواهی قواعد بازی را عوض کنی اول قواعد را بیاموز.

6ـ   به خاطر یک مشاجرۀ کوچک، ارتباطی بزرگ را از دست نده.

7ـ   وقتی دانستی که خطایی مرتکب شده ای، گامهایی را پیاپی برای رفت آن خطا بردار.

8ـ   بخشی از هر روز خود را به تنهایی گذران.

9ـ  چشمان خود را نسبت به تغییرات بگشا، اما ارزشهای خود را به سادگی در برابر آنها واننه.

10ـ به خاطر داشته باش گاه سکوت بهترین پاسخ است.

11ـ شرافتمندانه بزی؛ که هر گاه بیشتر عمر کردی، با یادآوری زندگی خویش دوباره شادی را تجربه کنی...

12ـ زیرساخت زندگی شما، وجود جوی از محبت و عشق در محیط خانه و خانواده است.

13ـ  در مواقعی که با محبوب خویش ماجرا می کنی و از او گلایه داری، تنها به موضوعات کنونی بپرداز و سراغی از  گلایه های قدیم نگیر.

14ـ   دانش خود را با دیگران در میان گذار... این تنها راه جاودانگی است.

15ـ  با دنیا و زندگی زمینی بر سر مهر باش.

16ـ  سالی یک بار جایی برو که تا کنون هرگز نرفته ای.

17ـ  بدان که بهترین ارتباط آن است که عشق شما به هم، از نیاز شما به هم سبقت گیرد.

18ـ وقتی می خواهی موفقیت خود را ارزیابی کنی، ببین چه را از دست داده ای که چنین را به دست آورده ای.

19ـ   در عشق و آشپزی، جسورانه دل را به دریا بزن.

آغاز لحظات زلال

همیشه آغاز راه دشوار است .

 عقاب درآغازپر کشیدن ،گاه پر می زند،گاه پر می ریزد.

اما در اوج ،حتی از بال زدن هم بی نیاز است.

 لحظات زلام
به شکل ابرها که تصویر واقعی است توجه کنید ، این تصویر به دستان خدا معروف شده است
منتظر دستان یاریگر شما هستیم

بهار لحظات زلال

دست دل را شستم

قلمی بر می دارم ازحس

تا به رنگین خیال گل سرخی برسم

وکمی عشق ببویم ، شاید!

می خواهم بنویسم که ،چکیده ی دلم ومنظومه ی احساسم رادر خاک سبز واژه ها کاشته ام تادر گلدان آبی لحظات زلال به تو تقدیم نمایم .به تو که نمی شناسمت ،اما حسّت می کنم ،که با تو همدلم ،به تو که در سفره ی سرزمینم ، ایرانم گسترده شده ای وفضای قلبم را از مهر پرکرده ای.

نامت را نمی دانم !عارف ،اهل معرفت ، مهرآفرین ، دل داده ، صوفی و... ولی می دانم ، چون آفرینش رادوست داری ؛ می آفرینی ومن در آفرینش اندیشه ی زلالت ، می بالم.

ودر طی این طریق  مدیون انسان فاضل واندیشمندی هستم که به من آموخت انسان زنده کسی است که همواره در حال بالا رفتن از نربان ترقی باشد ومهیج ترین وشیرین ترین تفریح دنیا اندیشیدن برای شناختن زندگی ست..و او کسی نیست جز استاد ارجمندم جناب آقای پرویز ستوده شایق مدیر محترم وبلاگ نشاط کوهستان  که هادی وراهنمای من خواهند بود در وبلاگ لحظات زلال .